> In The Middle Of Nowhere
X
تبلیغات
رایتل
In The Middle Of Nowhere
آرشیو
چهارشنبه 17 شهریور‌ماه سال 1389

دیروز  کلی  دلم میخواست  اینجا بنویسم....... 

 

میترسم..... 

میدونم  هیچ وقت دوست نداشتم این جمله رو بگم  ولی خب..... میترسم ..... 

تا  وقتی ترس نداشتم که  فقط با سرنوشت خودم بازی میکردم.... امروز میترسم که با سرنوشت یه ادم بی گناه بازی کنم............ 

 

اگه میدونستم از زندگی چی میخوام شاید  بهتر بود  ....  

 

متنفرم  ۱.از خودم .باسه ی وجودم. باسه ی جوونی بهترین کسی که دارم. که به خاطر من به باد رفت ۲ .از اون که .ما باید باشیم .ولی اون اطرافیانش هست ۳.از تو که همیشه به من احساس گناه میدی  ۴ از همه ی ادمایی که بیرون وایسادن و منو خوشبخترین ادم دنیا میبینن .... 

 

 

 

 

پ.ن. با خدا حرف دارم ....  اگه من ادم بدی  هستم چرا  یه بچه باید جوابش رو بده.....چه گناهی داشت اون ؟؟؟ 

 

پ.ن. تو بیمارستان که وایساده بودم و همه جارو سیاه میدیدم و صدای دکتر رو میشنیدم .... معتی حرف ها رو دیر میفهمیدم ..... اونجا بود که دیدم   چقدر ضعیفم..... یه کلمه گفت  کاری  نمیشه کرد باید کنار بیای ..... میخواستم بزنمش با تمامه وجود و بهش بگم تو چی بودی اینجا پس ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

 

 


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 107688


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها